دلنوشته در بابِ انتظار
"در انتظار باران" در آغاز برای تو بود که دلم پا به صحرا گذاشت هیچ نمیدانست به کجا میرود فقط به دنبال گامهای کوچک، اما تند و تیز تو بود هرچه کردم که بایستد و در جهان پرهیاهو و هزارتو مانند تو غرق نشود، نشد که نشد دل من! آه از دل من که نایستاد و تندتر از پیش به سوی تو شتافت! حالا دلی که غرق در ترس و لرز از فراموشی تو بود، در آخر خود را به فراموشی سپرد آری! چنین بود رسم روزگار برای او که عاشق بود و تو... تو رفتی! تو رفتی بیآنکه مرا دریابی! بیآنکه حتی متوجه نگاههایی از سوی من شوی که دل هر سنگی را نرم میکند، اما دل تو را نه تو رفتی، درحالی که مرا دیدی و آری... این تو بودی که مرا رها کردی! من آن بودم که تنها تو را خواستم... آن کسی که به جز تو نداشت و نمیخواست داشته باشد، اما نداشتمت و تو... تو آنی بودی که مرا نخواسته بودی، اما مرا داشتی ذهن و قلب من در هر ساعت از شبانه روز متعلق به تو بود و این من بودم... بازندهای در عشق که تو را میپرستید چه جهان مضحکی! چه منِ مضحکی! حیف! در آن لحظه درنگ کردم و دیدم که رفتی! آری! تو رفتی و من ماندم به انت...